باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ،شمع روشن کرده است.همه ی چلچله ها بر گشتند و طراوت را فریاد زدند.کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه ی جشن اقاقی ها را،گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره ها را ای دوست!هیچ یادت هست،که زمین را عطشی وحشی سوخت؟برگها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد،هیچ یادت هست،توی تاریکی شب های بلند،سیلی سرما با خاک چه کرد؟

حال معجزه ی باران را باور کن!و سخاوت را در چشم چمنزار ببین!و محبت را در روح نسیم،که در این کوچه ی تنگ ،با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد.

خاک جان یافته است،تو چرا سنگ شدی؟تو چرا این همه دلتنگ شدی؟باز کن پنجره ها را....و بهاران را باور کن!


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ توسط حانیه

همه چی آرومه تو به من دلبستی/این چقدر خوبه که تو کنارم هستی/همه چی آرومه غصه ها خوابیدن شک نداری دیگه تو به احساسه من/همه چی آرومه من چقدر خوشحالم/پیشم هستی حالا به خودم میبالم/تو به من دلبستی از چشات معلومه/من چقدر خوشبختم همه چی آرومه/تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن/منو با لالایی دوباره خوابم کن بگو این آرامش تا ابد پا بر جاست/ حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست/همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ توسط حانیه
درباره وبلاگ
بغض های مرطوب مرا باور کن این باران نیست که میبارد صدای خسته ی قلب من است که از چشمان آسمان بیرون میریزد...
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي

ساخت كد صوتی آنلاين

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس