خدایا،آنان که همه چیز دارند مگر تو را به سُخره میگیرند آنان را که هیچ ندارند مگر تو را! هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خدا هنوز از انسان نومید نیست. خدا به انسان میگوید:(شفایت میدهم از این رو که آسیب میرسانم،دوستت دارم از این رو که مکافاتت می کنم). آنان که فانوسشان را بر پشت می برند،سایه هاشان پیش پا یشان می افتد! ماه روشنی اش را در سراسر آسمان می پراکند و لکه های سیاهش را برای خود نگه میدارد! کاریز خوش دارد خیال کند که رودها تنها برای این هستند که به او آب برسانند! خدا.... نه برای خورشید و نه برای زمین بلکه برای گل هایی که برایمان میفرستد،چشم به راه پاسخ است. (رابیندرانات تاگور)
من چشمام دوباره ابری، ای نشونه ی شکفتن/تو زبون بی تکلم تو بهونه ی نگفتن/تو اگه حریرو مخمل تو اگه ظریف و ململ/من و قصه ی قدیمی من و اشتیاق اول/تو اگه تبلور عشق،تو اگه بلور بارون/من و هر چی انتظاره هم قبیله ایم و هم خون/یه کتاب مینویسم که تو اون همش تو باشی/یه کتاب عاشقونه واژه واژه اش تو باشی/من اگه دلم شکسته تو شکسته بند اون باش/مث بوسه های بارون واسه خاک همزبون باش/از شبای من نه ماهی نه ستاره ای در اومد/قبله ی قبیله ی من صبر انتظار سر اومد...
اینجا که دنیا اسمشه، غربت نشینی رسمشه،با ما که دل پاکیزه ایم، گویی همیشه خصمشه،دنیا یه روز خودکشیه،یه روز پر از دلخوشیه،اما برای ما فقطیک تابلوی نقاشیه،عشق های بی دست و بی پا،یخ زده در دل های ما،آی زندگی ما زنده ایم،نفس نکش بجای ما،آی آدما بسه دیگه،این برزخه یا زندگی؟موندیم جدا از هم دیگه،فقط به جرم سادگی..
شاخه های درخت بید در برابر نسیم سحری به رقص در آمده بودند و درختان در دو طرف جاده منتظر قدوم بهار بودند.قطره های باران گونه های رهگذران را نوازش میداد و ابر بهاری سبزه ها و گل ها را سیراب می کرد و من در میان همه ی نگاهها و حسرت ها قدم میزدم زمانی به خودم آمدم که اختر شب از کنار کوهساران سر، خم می کرد.هم چنان در میان جاده ها راه میرفتم و منتظر باز شدن درها بودم.درهایی که روبه سوی نور باشد.نوری که سراسر وجود خاموشم را فرا گیرد و مرا در حسرت یک نگاهش نا امید نکند. در میان درختان دری یافتم،آن را گشودم و وارد شدم،آسمان در آنجا بود.در آن شب ،همه ی ستاره ها پیش من بودند.شانه ای از ستاره ساختم و گیسوان ماه را شانه کردم ماه خندید و در را بست.حال من بودم و جاده ها و نگاه ها ،حسرت ها و درختان.من بودم و من.کاش میشد برای یک لحظه گیسوان نرمش را در آغوش بگیرم.کاش می شد آنها را دوباره شانه کنم.کاش....
ردپایت را دیشب دیدم روی ریگزارهای کوچه،روی ساحل،روی قلبم...راه میرفتی با پای برهنه.شعر میخواندی از ته دل.از جان می گفتی از عشق،از رؤیا،از دریا. آشفته بودی ماند قلبم.آبی بودی مانند آسمان.صدایت می لرزید مانند موج آب.آری خودت بودی یک سبد مملوء از عشق و محبت به دستت بود.وقتی که چشمان خود را باز کردم تا پیش تو آیم...فهمیدم که همه اش خواب بود.همه اش رؤیا همه اش قصه....
