با کدامین آرزو پا در جاده نهادی و با کدامین دست گل عشق را پرپر کردی؟

پروانه من بودم که دور تو میگشتم....تو چرا خسته شدی بریدی رفتی؟

تو چرا نهادی دیوار جدایی را بینمان؟

دل من بود که میتپید هردم ز دیدارت...تو چرا شکستی دل تنهایم را؟

بی دلیل و بی خداحافظی رفتی بی آنکه بگویی چه خواهم شد....


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ توسط حانیه سادات

کاشکی چشامو میبستم،کاشکی عاشقت نبودم،اما هستم...

کاش ندونی بیقرارم،کاش اصلا دوست نداشتم،اما دارم...

کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه،کاش ندونی که میاد هرشب بهت سر میزنه...

کاشکی بارون غمت منو میبرد....کاش ندونی که نگاهم خیره مونده به نگاهت،کاش ندونی که همیشه موندگارم چشم براهت...


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ توسط حانیه سادات

هنوز عادت به تنهایی ندارم،بایدهرجوریه طاقت بیارم،اسیرم بین عشقو بیخیالی،چه دنیای غریبی بی تودارم...

میترسم توی تنهایی بمیرم،کمک کن تا دوباره جون بگیرم،یه وقتایی به من نزدیکتر شو،دارم حس میکنم از دست میرم...

نمیترسی ببینی برای دیدن تو یه روز از درد دلتنگی بمیرم،توکه باشی کنارم،میخوام دنیا نباشه تودستای تو آرامش بگیرم....

بگو سهم من از توچی بوده غیراز این تب،کیو دارم بجز تنهایی امشب،میخوام امشب بیوفته به پای تو غرورم،نمیتونم ببینم ازتو دورم...

دارم تاوان دلتنگیمو میدم،کنار تو به آرامش رسیدم،بیا دنیامو زیبا کن دوباره،خدایا ازتو زیباتر ندیدم...


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ توسط حانیه سادات

دوست داشتن همیشه به گفتن نیست....

گاه انتظار است و گاه.....سکوت!


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٢٤ توسط حانیه سادات

وقتی بهت فکر میکنم   انگار تو آسمون سیر می کنم

دوست داشتنت شده عین نفس   نباشی من میمیرم تو این قفس

بعضی شبا فکر می کنم دوست داری منو هنوز؟؟

پیش خودم فکر می کنم

تموم شده روزای خوب که داشتیم با هم یه روز

اشکام جاری میشن رو گونه هام

میسازن یه رود به وسعت چشات

نکنه جدا بشی من بمیرم   یا که دل بکنی تو حسرتت من بپوسم؟

نشد یه بار بگی منو دوستم داری

حاضری جونتو به خاطرم هدیه کنی

نشد که بگی منو میذاری رو عرش آسمون

بگی میپرستمت ای مهربون...

حسرت گفتن کلمه ی دوست دارم مونده رو قلبم

نگاه کن من هنوز منتظرم...

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۱٤ توسط حانیه سادات

ناگاه عشق نه،چیزی عجیب تر چیزی شبیه زلزله،اما مهیب تر چیزی غریب.مثل نگاه کبوتران یا مثل چشمان تو...حتی غریب تر تقسیم شد نگاه تو و بی نصیب ماند،چشمی که نیست چشمی از او بی نصیب تر.رفتم میان باغ اساطیری در جستجوی میوه ای از سیب،سیب تر.تنها همین،همین که بگویم:نیافتم از  چشم های روشن تو دلفریب تر .با دستهای سوخته ام باز آمدم عاشق تر و حریص تر و نا شکیب تر اینک منم غریق تماشای لحظه هات با چشمی از کبوتر و باران، نجیب تر ...


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٧ توسط حانیه سادات

گفته بودم خواهم گفت روزی ناگفته ها    

نگفتم خواهم گفت ناگفته ها را در گفته ها 

ناگفته ها رازیست پنهان در گفته ها         

    نگویم راز ناگفته ها در گفته ها              

گر بگویم ناگفته ها را،بی اثر گردد این گفته ها

گفتنی است باید گفت،مانند راه که باید رفت.....


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۱۸ توسط حانیه سادات

آغازکن که آغازیست بس روشن...

آغازی که در فراسوی آن پنجره ی امید به روی دوچشمان پر فروغت باز خواهد شد...

این آغاز است که تو را به اوج خوشبختی خواهد برد...

پروانه ها را ببین...آنها نیز برای این آغاز زیبا از پیله های خود بیرون آمده اند ودر آسمان دلت پرواز میکنند!!

تحقق این آرمان و این آغاز مجدد دور از ذهن نیست..

پس کفش به پا کن و بیا ...بیا تا جایی که ماه به انگشت تو هشدار میدهد و این عشق است....عشق!

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٦ توسط حانیه سادات

شده ام دیوانه ی عشق،میکشاند به ناکجا آباد مرا.

نتوان وصفش کرد،نتوان در وهم گنجاند.

چه کنم عاجزم از معنی گلواژه ی عشق.

شور و تب دارد میسوزاند جان و تن.

دریاییست وسیع ندارد هیچ ساحل.

گر پی اش رفتی پروا مکن که مرداب ندارد این عشق.

شده ام دیوانه ی مهد جنون،ندیدم مهتر از آن در کلاس عاشقی.

سحرگاهان نویسم مشق دلدادگی، زنم برآن مهر عشق پروانگی.

بگردم چو پروانه اطراف شمع.

شوم نزدیک و نزدیک بوسه زنم بر شعله اش ...

بسوزانم جان و دلم را در آن.

که گویم مدعی نیستم واقعا عاشقم...


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٤ توسط حانیه سادات

                  داره بارون میاد ...

خوب که نگاه کردم هوا که ابری نبود

اون فرشته ها هستن که دارن گریه میکنن

آخه یکی ازشون کم شده...

تولدم مبارک


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/۱۳ توسط حانیه سادات
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي

ساخت كد صوتی آنلاين

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس